:::[ معنای زندگی ]:::


اشاره: یكى از بزرگ‌ترین پرسش‌هاى بشر ـ و به گفته بعضى از فیلسوفان بزرگ‌ترین پرسش بشر ـ پرسش از معناى هستى به نحو عامّ و معناى زندگى بشر به نحو خاصّ و معناى زندگى خود فرد به نحو اخصّ است. متن زیر گفتگویی است با مصطفی ملکیان، که به پاره اى از سؤالاتى كه درباره معناى زندگى قابل طرح می باشد، در شماره ۲۹-۳۰ مجله نقد و نظر پاسخ داده است. گفتنى است كه در این پرسش‌ها معناى زندگى به هدف زندگى تفسیر شده است.


نقدونظر: آیا لزومى دارد كه كل زندگى آدمى هدفى داشته باشد؟ چرا؟

ملكیان: اگر مراد از «لزوم» ضرورت منطقى باشد، باید گفت كه هیچ لزومى ندارد كه كلّ زندگى آدمى هدفى داشته باشد، خواه «زندگی» را به معناى وجود قرین حیات فردى بگیریم و خواه به معناى شیوه ى زیستن. زیرا زندگى بیهدف مفهومى متنافى الاجزاء نیست. و اگر مراد از «لزوم» ضرورت اخلاقى باشد، پاسخ این پرسش را بعضى از فیلسوفان اخلاق مثبت و بعضى منفى میدانند; و، به گمان من، باز، باید گفت كه پاسخ منفیست. دلیلى اقامه نشده است بر اینكه آدمى اخلاقاً موظّف و مكلّف است به اینكه كلّ زندگیش را در خدمت یك هدف قرار دهد. (با فرض اینكه اصلاً كلّ زندگى را در خدمت یك هدف قرار دادن امكان وقوعى و عملى داشته باشد) و اگر مراد این باشد كه براى سلامت روانى آدمى ضرورت دارد كه كلّ زندگیش یك هدف داشته باشد یا نه، شاید بتوان گفت: بلى، احتمالاً كسانى كه یك هدف بزرگ را غایت قصواى زندگى خود قرار میدهند، از لحاظ روانى، سالمتر از كسانى باشند كه فاقد یك هدف بزرگ اند.

امّا، به هر تقدیر، یعنى چه پاسخمان به این پرسش مثبت باشد و چه منفى، باید، در باب خود مفهوم زندگى، از ارتكاب آنچه گیلبرت رایل (Gilbert Ryle) «اشتباه مقولی» («category-mistake») مینامد حذر كنیم; یعنى نخست باید كندوكاو كنیم در اینكه خود زندگى، از لحاظ مابعدالطّبیعى و وجودشناختى، چه سنخ موجودى است، و به چه مقوله اى از موجودات تعلّق دارد. تقریباً شكّى نیست كه زندگى از مقوله ى اشیاء متشخّص (individual things)، یا، به تعبیر ارسطو، از مقوله ى جواهر (substances) نیست; از مقوله ى خاصّه ها (properties) هم نیست. امّا آیا از مقوله ى نسبتها (relations) است، یا از مقوله ى رویدادها (events)، یا از مقوله ى وضع و حال ها (states of affairs)، یا از مقوله ى انبوهه ها (aggregates)، یا از مقوله ى فرایندها (processes)، یا…؟ آیا زندگى مفهومى اعتبارى نیست كه بر مجموعه اى از حالات (states) یا مجموعه اى از افعال (acts) یا مجموعه اى از روابط (relationships) اطلاق میشود؟ شناخت عمیق هر یك از این مقولات و سنخهاى وجودى و سپس تعیینِ جایگاه دقیق مابعدالطبیعى و وجودشناختی زندگى، یعنى تعیین اینكه زندگى به كدامیك از این مقوله ها تعلّق دارد و داراى چه سنخ وجودى است، شرط لازم جوابگویى صحیح به این سؤال است.

وانگهى، باید مراد از «زندگی» را نیز روشنتر كرد: زندگى، به نحو عامّ، اعمّ از زندگى انسان و زندگى غیر انسان مراد است، یا زندگى خاصّ انسانى یا زندگى یكایك انسانها یا زندگى خود فرد؟

همچنین، از این نكته ى واضح نیز نباید غفلت ورزید كه زندگى، هرچه باشد، به هر حال، موجودى داراى علم و اراده نیست تا هدفِ خود بنیاد داشته باشد، یعنى خودش واجد هدف باشد. بنابراین، مراد از «هدف زندگی» یا هدفِ انسانِ صاحبِ زندگى از زندگى خود است یا (با این فرض كه خدایى وجود دارد كه آفریننده ى زندگى یا بخشنده ى زندگى است) هدفِ خدا از آفرینش زندگى، به صورت عامّ، یا زندگى خاصّ انسانى، یا زندگى یكایك انسانها، یا هدف خدا از بخشیدن زندگى است.



نقدونظر: آیا هدف زندگى را مى توان كشف كرد یا باید جعل كرد؟ به عبارت دیگر، آیا انسان معنایابى مى كند یا معنادهى؟

ملكیان: پاسخ این پرسش بستگى دارد به اینكه مراد از «هدف زندگی» چه باشد.

اگر به وجود خدایى متشخّص (individuated) و انسانوار (personal) قائل باشیم كه خالقِ زندگى یا مُعْطی آن است، در این صورت، میتوان گفت كه این خدا از آفرینش یا بخشش زندگى، لابدّ، هدفى داشته است. با این فرض، و اگر مراد از «هدف زندگی» هدف خدا از آفرینش یا بخشش زندگى باشد، هدف زندگى نظراً و على الاصول (in principle) امرى كشف كردنى است، یعنى از مقوله ى امورى است كه نحوه اى هستى دارند و ما میتوانیم یا باید كشفشان كنیم، خواه عملاً و بالفعل (in practice) هم به این كشف نائل آییم و خواه در مقام عمل و فعلیت به این كار توفیق نیابیم. به عبارت دیگر، هدف زندگى، به این معنا و با آن فرض، بالقوّه قابل كشف است، چه بالفعل هم كشف بشود و چه نشود; و، به هر حال، براى ما انسانها قابل جعل نیست.

امّا اگر اصلاً به وجود خدا قائل نباشیم یا به وجود او قائل باشیم ولى او را غیر متشخّص بدانیم یا متشخّصش هم بدانیم ولى ناانسانوارش بینگاریم، در هر سه صورت، به هیچ روى، از هدف خدا از آفرینش یا بخشش زندگى نمیتوان دم زد تا نوبت به این مسأله برسد كه این هدف از امور كشف كردنى است یا جعل كردنى.

امّا اگر مراد از «هدف زندگی» هدفى باشد كه انسانِ صاحبِ زندگى باید از زندگى خودش داشته باشد، در این صورت، به گمان من، اگر آن انسانِ صاحبِ زندگى به وجودِ خدای متشخّصِ انسانوارِ آفریننده یا بخشنده ى زندگى اعتقاد داشته باشد و نیز معتقد باشد كه خودش نیز باید هدف همان خدا را از آفرینش یا بخشش زندگى تعقیب كند، باز، هدف زندگى امریست جعل كردنى، نه كشف كردنى; امّا اگر هریك از این قید و شرط ها مفقود شود، دیگر، هدف زندگى امرى كشف كردنى نخواهد بود، بلكه امرى جعل كردنى خواهد بود; به عبارت دیگر، با فقدان هر یك از قیود و شروط پیشگفته، انسان نمیتواند براى زندگى خود هدف و معنایى بیابد، بلكه باید به زندگى خود هدف و معنایى بدهد.

براى زندگى خود هدف و معنایى بیابد، بلكه باید به زندگى خود هدف و معنایى بدهد.

البتّه، اینكه اگر قائل به معنایابى زندگى باشیم این معنا را باید از چه طریقى بیابیم (از طریق استفاده از مجموعه ى نیروهاى ادراكى انسانهاى متعارف، یا از طریق استمداد از كتب مقدّس دینى و مذهبى) و اگر قائل به معنادهى زندگى باشیم این معنادهى به چه روش یا روشهایى انجام مییابد یا باید بیابد، خود، سخن دیگرى است و به این سؤال شما ربطى ندارد.

و امّا اگر مراد از «هدف زندگی» هدفى باشد كه انسان صاحب زندگى از زندگى خودش دارد (نه باید داشته باشد)، در این صورت، شك نیست كه هدف زندگى امریست كشف كردنى، و روش كشف آن نیز اگر مقصود هدف زندگى خودمان باشد روش خودكاوى (self-analysis) و دروننگرى (introspection) و اگر مقصود هدف زندگى دیگران باشد روش مشاهده و آزمایش و، در هر دو صورت، روش تجربى است.

در جمیع مواردى كه هدف انسان صاحب زندگى از زندگى خودش محلّ بحث است، اعمّ از مواردى كه هدفى كه باید داشته باشیم موضوع سخن است و مواردى كه هدفى كه داریم موضوع سخن است، به این نكته نیز باید توجّه داشت كه آیا هدفدارى زندگى به معناى هدفدارى یكایك اجزاء زندگى است یا به معناى هدفدارى كلّ زندگى، علاوه بر هدفدارى یكایك اجزاء آن. به عبارت دیگر، آیا متصوّرست كه یكایك اجزاء زندگى كسى هدفدار باشد ولى كلّ زندگى اش هدفدار نباشد یا هدفدارى كلّ زندگى چیزى جز هدفدارى یكایك اجزآء آن نیست. چون زندگى، ذیل هر مقوله اى واقع شود و هر سنخ وجودى اى داشته باشد، به هر حال، از امور داراى امتداد زمانى است و همه ى امورى كه امتداد زمانى و/یا مكانى دارند داراى جزءاند، باید دید كه از آن كلّهایى است كه احكام اجزائشان را بر خودشان حمل میتوان كرد یا از آنها كه نمیتوان. اگر بتوان، آنگاه میتوان گفت كه اگر اجزاء زندگى كسى یكایك داراى هدفى باشند كلّ آن زندگى نیز هدفدار خواهد بود. بگذریم از اینكه زندگى از كلّهاى همگن و متجانس الاجزاء (homogeneous) نیز نیست: پاره اى از اجزائش از سنخ حالات اند، پاره اى از سنخ افعال اند، پاره اى از سنخ روابط، و… به طورى كه شاید بتوان گفت كه هنوز شمارش و رده بندى همه ى اجزاء زندگى آدمى نیز به انجام نرسیده است، و مهمّتر اینكه به همه ى این اجزاء هدفدارى نسبت نمیتوان داد. آنچه در اِسناد هدفدارى به آن هیچگونه شك و شبهه اى نیست فقط بخشى از زندگى است و آن افعال ارادى اختیارى است; امّا در اِسنادِ هدفدارى به بخشهاى دیگر زندگى، كمابیش و به درجات متفاوت، مناقشه میتوان كرد.



نقدونظر: آیا همه انسانها در زندگى بالمآل در پى تحقق بخشیدن به یك یا چند هدف مشترك اند، یا هر فرد یا گروهى از انسانها هدف یا اهداف جداگانه اى دارد؟ در صورت اوّل، آن یك یا چند هدف چیست؟

ملكیان: براى پاسخگویى به این پرسش باید از روش تجربى ـ تاریخى سود جُست; یعنى فقط با رجوع بیواسطه یا با واسطه به خود انسانهاست كه میتوان دریافت كه آیا همه ى انسانها، در زندگى، بالمآل در پى تحقّق بخشیدن به یك یا چند هدف مشترك هستند یا نه.

در عین حال، جواب این سؤال بستگى تامّ و تمامى دارد به میزان انتزاعى (abstract) بودن یا محسوس و ملموس (concrete) بودن مفهوم یا مفاهیمى كه حاكى از هدف یا اهدافى اند كه انسانها در زندگى دارند. هرچه این مفهوم یا مفاهیم انتزاعیتر باشند جواب بیشتر به این سمت سَوْق مییابد كه: بلى، انسانها، بالمآل، در پى تحقّق بخشیدن به یك یا چند هدف مشترك اند; و هرچه این مفهوم یا مفاهیم محسوس و ملموس تر باشند جواب بیشتر به این سو رو میكند كه: نه، هر فرد یا گروهى از انسانها هدف یا اهداف جداگانه اى دارد. مثلاً، میتوان گفت كه همه ى انسانها در پى تحقّق بخشیدن به یك هدف واحد و مشترك اند و آن عبارتست از «نیل به حالتى كه آنرا بهترین حالت میدانند». این سخن درستست و ظاهراً همه ى انسانها را داراى هدف واحد و مشتركى قلمداد میكند، ولى این وحدت هدف امرى ظاهرى و ناشى از انتزاعى بودنِ فراوانِ مفهومِ «نیل به حالتى كه آنرا بهترین حالت میدانند» است. امّا وقتى كه در صدد تعیین آنچه انسانها آن را بهترین حالت میدانند برمى آییم، یعنى میخواهیم از مفهوم یا مفاهیمى بهره گیریم كه از مفهوم «بهترین حالت» محسوس و ملموس تر باشند و درجه ى انتزاعى بودنشان كمتر باشد، درمییابیم كه این وحدت ظاهرى هدف از میان میرود و به اهدافى میرسیم كه اگرچه محسوس و ملموس ترند ولى، در عین حال، متعدّدند و با یكدیگر اختلاف و تفاوت دارند. به تعبیر دیگر، هرچه بر جنبه ى صورى (formal) اهداف بیفزاییم تفاوتها بیشتر رنگ میبازند و به نظر میرسد كه گویى اهداف در جهت اتّحاد و وحدت سیر میكنند، و هرچه بر جنبه ى مادّى (material) اهداف بیشتر تأكید ورزیم تفاوتها پر رنگ تر میشوند و كثرت اهداف بیشتر میشود. خلاصه آنكه به این پرسش پاسخ واحدى نمیتوان داد و صحّت پاسخهاى گوناگونى كه به این پرسش داده میشود توقّف تامّ دارد بر میزان انتزاعى یا صورى بودن مفهوم یا مفاهیم به كار رفته در پاسخها.

از زاویه ى دیگرى نیز میتوان به این سؤال جواب گفت. انسانها، تا آنجا كه، به تعبیرى ذاتگرایانه (essentialistic)، از طبیعت و ماهیت نوعیه ى واحدى برخوردارند، میتوانند در زندگى هدف یا اهداف مشتركى داشته باشند و، تا آنجا كه داراى سنخهاى روانى متفاوت، ویژگیهاى وراثتى متفاوت، محیط و تعلیم و تربیت متفاوت، و سنّتهاى متفاوت اند، در جهت اهداف متفاوتى سیر میكنند و میزیند. این چهار عامل در كشاندن انسانها به سوى اهداف متفاوت و مختلف سهم و نقش تعیین كننده دارند; و البتّه، در مورد هر شخص خاصّى، برآیند نیروى این چهار عامل است كه هدف یا اهداف زندگى او را تعیین میكند.



نقدونظر: آیا براى هدفدارى زندگى وجود خدا و/یا زندگى پس از مرگ شرط لازم هست یا نه؟

ملكیان: اگر مراد از هدفدارى زندگى این باشد كه انسان در زندگى خود و از زندگى خود هدف یا اهدافى داشته باشد، روشنست كه نه اعتقاد به وجود خدا و نه اعتقاد به زندگى پس از مرگ شرط لازم هدفدارى زندگى نیست; بدین دلیل ساده كه بسیارى از آدمیان به هیچیك از این دو عقیده معتقد نیستند و، در عین حال، در زندگى خود و از زندگى خود هدف یا اهدافى را در مدّ نظر دارند، خواه به آن هدف یا اهداف برسند و خواه نرسند. كسى كه زندگى خود را وقف اِلغاء بردگى یا حفظ محیط زیست یا گسترش كمونیسم میكند ممكنست نه به وجود خدا معتقد باشد، و نه به زندگى پس از مرگ، ولى این مانع از آن نمیشود كه در زندگى و از زندگى هدفى داشته باشد.

و اگر مراد از هدفدارى زندگى این باشد كه آفریننده یا بخشنده ى زندگى از آفرینش یا بخشش زندگى هدفى داشته باشد، باز روشنست كه براى این هدفدارى وجود خدا (آن هم خداى متشخّص انسانوار) شرط لازم (و نیز كافى) است; امّا زندگى پس از مرگ شرط لازم نیست. به بیان دیگر، چنانكه قبلاً نیز اشاره كردم، زندگى، چون موجودى داراى علم و اراده نیست، نمیتواند فاعل باشد و، بنابراین، نمیتواند، خودش، هدفى داشته باشد. پس، اگر سخن از هدفدارى آن به میان آید، در واقع، سخن از هدفدارى كسى است كه زندگى را به وجود آورده تا از به وجود آمدنش غرضى حاصل آید. آن كس زندگى را در درون یك طرح و تدبیر بزرگتر داراى سهم و نقش و كاركردى دیده و براى اینكه آن طرح و تدبیر بزرگتر تحقّق یابد، زندگى را، به عنوان جزئى از كلّ آن طرح و تدبیر یا به عنوان گامى براى نزدیكتر شدن به تحقّق نهایى و كامل آن طرح و تدبیر، خواسته و پدید آورده است. واضحست كه، در این صورت، وجود آن موجودِ داراى علم و اراده و عمل و هدف شرط لازم (و كافى) هدفدارى زندگى (كه، البتّه، هدفداریى است خارجى، و نه خود بنیاد) است. وجود چنین موجودى شرط كافى هدفدارى زندگى نیز هست و، بنابراین، با وجود آن موجود به هیچ چیز دیگرى، و از جمله زندگى پس از مرگ، نیازى نیست براى اینكه زندگى هدفدار شود.

براى اینكه زندگى، هدفدارى به معناى دوم را داشته باشد باید در بافتى بزرگتر از خود واقع شود و در آن بافت سهم و نقش و كاركردى داشته باشد و، به زبانى فلسفیتر، باید جزء یك كلّ شود، و این كلّ همان طرح و تدبیر موجودیست كه در ادیان و مذاهب از او به «خدا» تعبیر میشود. البتّه، پیشفرض این رأى اینست كه زندگى، خود، موجودى داراى علم و اراده نباشد. ولى، كسانى بوده اند كه نظرگاه فوق طبیعى گرایانه (supernaturalistic)ى افراطى اى داشته اند و، به مقتضاى آن، و، به گمان من، با ارتكاب مغالطه ى تَجَوْهُر یا جوهرانگارى (hypostatization fallacy)، خود زندگى را هم موجودى داراى علم و اراده دانسته اند و از مقوله ى جوهر محسوب داشته اند. اگر این نظرگاه را میپذیرفتیم، در آن صورت، باید ملتزم میشدیم به اینكه هدفدارى زندگى به معناى دوم نیز شرط لازمش وجود خدا نیست.

بلى، از هدفدارى زندگى كه بگذریم، بحث دیگرى چه بسا طرح شود، و آن ارزشدارى (یا ارزشمندى) زندگى است; و در این بحث ارزشمندى زندگى است كه كسانى بِجِدّ قائل شده اند به اینكه وجود خدا و/ یا زندگى پس از مرگ شرط لازم ارزشمندى زندگى است. مراد از «ارزشمندى زندگی»، كه یكى از معانی «معنادارى زندگی» است، اینست كه زندگى كردن كارى است كه میصرفد; و مقصود از بصرفه بودن زندگى نیز اینست كه، روى هم رفته، سودِ زندگى بیش از هزینه هاى آن است. آیا واقعاً چنین است و سودِ زندگى بیش از هزینه هاى آن است و، مثلاً، مجموع لذّاتى كه در زندگى عائدمان میشود بیش از مجموع درد و رنج هایى است كه میكشیم و میبریم؟ در مقام جوابگویى به این سؤال است كه بعضى از فیلسوفان و الاهیدانان بر این رفته اند كه اگر خدا وجود داشته باشد و/ یا زندگى پس از مرگ در كار باشد جواب مثبتست، و اِلاّ جواب منفیست; یعنى شرط لازمِ بصرفه بودن زندگى اینست كه خدا و/یا زندگى پس از مرگ وجود داشته باشد.

قبول یا ردّ این مدّعا صُوَر مختلفى مییابد. میتوان گفت كه براى ارزشمندى زندگى: 1) وجود خدا فقط شرط لازم و وجود زندگى پس از مرگ نیز فقط شرط لازم است; 2) وجود خدا فقط شرط لازم است و وجود زندگى پس از مرگ نه شرط لازم است و نه شرط كافى; 3) وجود خدا فقط شرط كافى و وجود زندگى پس از مرگ نیز فقط شرط كافى است; 4) وجود خدا شرط كافى است و وجود زندگى پس از مرگ نه شرط لازم است و نه شرط كافى; 5) وجود خدا هم شرط لازم و هم شرط كافى است و وجود زندگى پس از مرگ نه شرط لازم است و نه شرط كافى; 6) وجود خدا نه شرط لازم و نه شرط كافى است و وجود زندگى پس از مرگ فقط شرط لازم است; 7) وجود خدا نه شرط لازم و نه شرط كافى است و وجود زندگى پس از مرگ فقط شرط كافى است; 8) وجود خدا نه شرط لازم و نه شرط كافى است و وجود زندگى پس از مرگ هم شرط لازم و هم شرط كافى است; و 9) وجود خدا نه شرط لازم و نه شرط كافى است و وجود زندگى پس از مرگ نیز نه شرط لازم و نه شرط كافى است.
تشخیص اینكه كدامیك از این اقوال نهگانه درستست كاریست بسیار دشوار. چون بحث ارزشمندى زندگى با بحث هدفدارى زندگى، كه محلّ سؤال شماست، یكى نیست از ورود به بحث از این اقوال و دفاع از قول مختار خودم چشم میپوشم.



نقدونظر: آیا هدف زندگى انسان بدون علم به غرض از خلقت شناختنى است یا نه؟ چرا؟

ملكیان: اگر مراد از هدف زندگى انسان هدف یا اهدافى است كه یكایك افراد یا گروه هاى انسانى یا همه ى انسانها دارند، در این صورت، واضحست كه شناخت آن هیچگونه توقّفى بر علم به غرض از خلقت ندارد، زیرا، چنانكه در پاسخ سوم نیز گفته شد، شناخت هدف زندگى انسان، به این معنا، با روش تجربى صورت میتواند گرفت، لاغیر.

و اگر مراد از هدف زندگى انسان هدف یا اهدافى است كه یكایك افراد یا گروههاى انسانى یا همه ى انسانها باید داشته باشند، باید گفت كه در مورد كسانى كه به وجود خداى متشخّص انسانوارى كه خالق عالم خلقت است ایمان دارند و اطاعت از او را بر خود فَرْضِ عین میدانند، البتّه، هدف زندگى بدون علم به غَرَضى كه او از خلقت داشته است شناختنى نیست، امّا در مورد دیگران شناخت هدف زندگى بر علم به غَرَض خلقت توقّف ندارد.



نقدونظر: هدف زندگى چه ربط و نسبتى با نظام اخلاقى دارد؟

ملكیان: به یك اعتبار، هر نظام اخلاقى وسیله ایست كه براى رساندن انسانها به یك هدف یا یك مجموعه از اهداف زندگى پیشنهاد شده است. هر نظام اخلاقى افعال یا روابط یا حالات یا اشخاص خاصّى را خوب یا بد یا درست یا نادرست یا وظیفه یا فضیلت آمیز یا رَذیلت آمیز تلقّى میكند و در این تلقّیها میزان و درجه ى مقتضى یا مانع بودن آنها را در جهت نیل به یك هدف یا یك مجموعه از اهداف در نظر میگیرد; و، بدین ترتیب، ادّعا میكند كه هركس كه بدین تلقّیها التزام عملى داشته باشد به آن هدف یا اهداف نائل خواهد شد. از این رو، مطالعه ى هر نظام اخلاقى، كمابیش، ما را به هدف یا اهدافى كه آن نظام وسیله ى نیل به آن را پیشنهاد میكند رهنمون میشود.

به یك اعتبار دیگر، یك نظام اخلاقى میتواند هدف یا اهدافى را كه شخص براى زندگى خود در نظر گرفته است تصویب یا تخطئه یا تصحیح و اصلاح كند. هر نظام اخلاقى، اگرنه تصریحاً، لااقلّ تلویحاً، و به نحوى ضمنى و التزامى، از سویى، پاره اى از اهداف را از اینكه هدف كلّ زندگى قلمداد شوند منع میكند و، از سوى دیگر، مقتضى آنست كه كلّ زندگى در استخدام هدف یا اهدافى خاصّ واقع شود.

به یك اعتبار سوم، التزام به نظام اخلاقى میتواند هدف زندگى كسانى قرار گیرد. بوده اند و هستند كسانى كه كمال یا فضیلت اخلاقى یگانه هدف زندگیشان است. این كسان، كه در اخلاقشناسى به «كمالگرایان اخلاقی» («moral perfectionists») نامبردارند، در زندگى هدفى ندارند جز استكمال اخلاقى یا تحقّق بخشیدن همه ى فضائل اخلاقى در خود. در واقع و در مقام عمل، اینان كمالیابى یا فضیلتمندى اخلاقى خود را در گرو التزام اكید و دقیق به یك نظام اخلاقى خاصّ میبینند و، به این اعتبار، التزام به این نظام اخلاقى هدف زندگیشان میشود. (بگذریم از اینكه كسانى، همچون جوزف باتلر (Joseph Butler) اسقف و فیلسوف اخلاق بریتانیایى، معتقدند كه نَفْسِ هدف قرار دادنِ كمال یا فضیلت اخلاقى آدمى را از كمالیابى یا فضیلتمندى اخلاقى مانع میاید. به نظر اینان، درست همان طور كه كسى كه واقعاً و جدّاً خواستار محبوبیت یافتن است نَفْسِ همین اشتیاق مانع از این میشود كه محبوب دیگران واقع شود و، از قضا، كسانى امكان و بختِ محبوب واقع شدنشان بیشتر است كه خود مشتاق محبوبیت یافتن نباشند، به همین نحو، اشتیاق به لذّت یا سعادت یا كمال یا فضیلت مانع دسترسى به این مطلوبهاست)



نقدونظر: آیا همه ادیان هدف واحدى براى زندگى ارائه مى كنند یا هریك یا چند دین هدف جداگانه اى؟ در صورت اوّل، آن هدف واحد چیست؟

مكلیان: پاسخ این پرسش نیز، مانند پاسخ پرسش سوم، بستگى به درجه ى انتزاعى و صورى بودن مفاهیمى دارد كه در جواب به كار گرفته میشوند. از سویى، میتوان گفت كه همه ى ادیان هدف واحدى براى زندگى ارائه میكنند و آن سعادت ابدى یا نجات (یا رهایى یا رستگارى) یا فراتر رفتن از قید وبندهاى عالم مادّه یا تحوّل روحى (به معناى تحوّل روحانى (spiritual)، نه تحوّل روانى (psychological) ) یا فرارَوى از خود (ego) یا… است. در این گفته، البتّه، هدف واحدى ارائه شده است كه براستى در مورد همه ى ادیان صدق میكند، امّا این صدق كردن به قیمت سخن گفتنى بسیار انتزاعى و صورى تمام شده است. از سوى دیگر، به محض اینكه بپرسیم كه مؤلّفه هاى سعادت ابدى یا نجات یا فراتر رفتن از قید وبندهاى عالم مادّه یا تحوّل روحى یا فراروى از خود كدامند (بحث مفهومى (intensional)) یا بپرسیم كه مصادیق هریك از امور پیشگفته كدامند (بحث مصداقى (extensional))، یعنى به محض اینكه طالبِ سخن گفتنى كمتر انتزاعى و صورى شویم، میبینیم كه اختلافات و تفاوتها سر بر میاورند و نه فقط هرچند دین هدف جداگانه اى عرضه میكنند، بلكه هر دین واحدى هدفى خاصّ خود پیش مینهد; یعنى همینكه سخنمان مادّیتر و محسوس و ملموس تر شود كثرت اهدافِ زندگى، از نظرگاه ادیان، نُمایانتر و آشكارتر میشود. مثلاً، در ادیان ابراهیمى، مصداق سعادت ابدى، چه بسا، تقرّب به خدا تلقّى شود ولى در ادیان شرقى، على الخصوص آیین بودا و آیین دائو، به هیچ روى، سخن از تقرّب به خدا در میان نیست; كما اینكه وصول به مقام نیروانا (Nirvana) در ادیان ابراهیمى، به هیچ وجه، مصداق سعادت ابدى قلمداد نشده است.

البتّه، شك نیست كه همه ى ادیان، از حیث اینكه نظرگاهى فوق طبیعى گرایانه (supernaturalistic) دارند، یعنى هدف زندگى را در بافتى كه در آن وجود خدا و/ یا زندگى پس از مرگ مفروض و مسلّم انگاشته شده است تصویر میكنند، یعنى هدفى عرضه میكنند كه اگر خدا و/یا زندگى پس از مرگ در كار نباشد آن هدف قابل تحقّق و حتّا قابل تصدیق یا تصوّر نیست، دیدگاه واحدى دارند، و آن این است كه تا امرى مجرّد از مادّه و مادّیات، یعنى خدا و/یا نَفْس انسانى، وجود نداشته باشد زندگى انسان هدف شایسته و ارزیدنى اى ندارد; و، بنابراین، در فقدان خدا و/یا نَفْس انسانى زندگى انسان، در واقع، بیهدف و لغو و بیهوده است; یعنى براى گریز از پوچگرایى (nihilism) چاره اى جز پذیرش خدا و/یا زندگى پس از مرگ نیست.
 

   
Copyright © 2005 Farshad7.com All Rights Reserved